نوشته های  همین امروز...همین دقیقه  ها....

چند وقته آنلاین نوشتن رو اینجا کنار گذاشته بودم.توی یکسال  اخیر ،  هرچی بوده،کپی /پیست از نوشته های  توی ورد بوده  یا  فیس بوک!  تمرینِ جدی نوشتنم از اینجا شروع شد .دوستانی پیدا کردم که گپ های  اساسی با هم زدیم..دوستی های  اساسی...روزای اساسی و... 

الان  این لحظه که پنجره ی آشپرخونه بازه و دونه های برف ، پِر پِر کنان میریزن و من به محل تجمعشون دسترسی   ندارم فعلن، دلم تنگِ اینطور نوشتن شد . اصلن  فرق می کنه دیگه. من امتحان کردم بخدا!(خدا؟) نوشتن توی هر کاغذی، هر دفتری...هر صفحه ای با صفحه ی دیگه فرق  می کنه...بدترینش یعنی وسواسی ترین شکلش نوشتن توی فیس بوکه،اونم آنلاین!  باید جهت رو برعکس کنم.اینجا بنویسم اول و اگه خواستم و حسش بود و این ها، توی فیس بوک کپی کنم. 

:::یک فکر: آیا اعمال ما صرفن کپی/پیست های متوالی یا  مقطع از افکاری نه چندان به روز شده نیست ؟ یا از تجربه های گذشته  ؟ یا از ...یا کلن یک دور تسلسل از تداعیِ تجربه  ها  و نه فقط عملی کردنِ همون تجربه هاست؟

---------

خواب می دیدم : کسانی هی اصرار می کردن که برو بالای اون کوه ،کسی منتظرتوئه.یه تعدادی (مثل فریده ) هم قرار بود بیاد. یکی از کسانی که اصرار داشت،شکوفه بود. من راه افتادم.اولش  شبیه پله برقی بود که کم کم تبدیل  شد به یک کوه پر سنگلاخ با شیب  زیاد!  عده ای با من میومدن بالا و عده ای می رفتن پایین. پاهام به سختی جا پایی واسه گیر دادن و قدم بعدی را برداشتن پیدا می کرد. سه نفر،مرد جوان با لباس های سیاه پایین می اومدن و درست  از روبروی من . یکیشون برای حفظ تعادلش (انگار پایین اومدن سخت تر بود!) دستش رو گذاشت روی سرم!  من دستشو گذاشتم روی شونه م و کمکش کردم بره پایین.به بقیه هم کمک کردم. بعد از زیر پای من یا  کسی  دیگه، یک سنگ به بزرگیِ یک بی ام و ،که فیروزه ای رنگ بود کنده شد و قل  خورد  افتاد.من می خواستم پایین پامو نگاه کنم  ببینم کسی آسیبی دیده یا نه ولی  انگار هر  قدمی برداشته بودم،از آخرین قدمم راه تمام شده بود.کات خورده بود.گوشی م رو از جیب شلوارم دراوردم و زنگ زدم به فریده که  نیاد بالا...خطرناکه....جواب نمی داد.بقیه راه رو به سختی رفتم بالا و چند نفر دستمو گرفتن تا رسیدم به یه منطقه وسیع.شکوفه ایستاده بود و اومد طرفم.بغلم کرد.می خواستم براش تعریف کنم چه اتفاقاتی توی راه افتاد ولی انگار خودش می دونست!من رو نشوند کنار عده ای روی زمین و گفت میره پلوقیمه بگیره برام.هی میگفت تو  گشنته.تو خسته ای.کنار دختری نشستم که مهربون بود ولی من نمی شناختمش.حرف می زدیم که یادم نیست چه حرفهایی. شکوفه اومد کنارم نشست و یک بستنی شکلاتی به من داد.گفت اینو بخور تا  غذا برسه.یه پتوی سفری مانندی هم انداخت دورم.گفتم خودت چی؟گفت اینو واسه تو دادن..خوردم و مزه ش رو هنوز یادمه که خیلی  خوب بود.خیلی   خوب بود.

پ.ن: برف همچنان می بارد....


اگرحادثه  ...اگر مرگ

چطور می شد اگر حادثـــــــه ، خبری می داد ؟ چی می شد وقتی باخبر می شدیم، زمان به اندازه ای که به پیش از "وقوع" برسی، برایت بغل باز می کرد . حادثه ، کناری می ایستاد و نگاه می کرد .تو می رسیدی .از کیلومترها هم دورتر. لحظه ای را شاید با دست های لاغرت نگه می داشتی.پیش از افتادن ش. پیش از آخرین بازدمش .پیش از...
...نرسیدیم.ما ...نرسیدیم.

مثل یک جیغ در مغز...

مثل وقتی که دوشاخه ی تلفن را به پریز برق نزدیک می کنی و با خودت میگی:"این برقه ها..این برقه ها" و جیغ ِ تلفن درمیاد و تو تازه به خودت میای!
مثل وقتی با موهای خیس میخوای بری سرکوچه سیگار بخری و به خودت میگی :" الان بری بیرون میتِرکی از سرما" و سوز خشک هوا ،تا ریزترین حفره ی سینوس هات رسوخ می کنه و میتِرکی!
مثل وقتی به تاریخ مصرفِ کشک مایع نگاه می کنی وهمینطور که به خودت میگی:" 1 ماه از تاریخش گذشته ها" ، یک قاشق بزرگ ازش برمیداری و میزاری توی د هنت!
مثل همین جور وقت ها ،گاهی به خودت میگی :" نکن بنفشه...اینکارو نکن...اینکار و نکـــــــــــــــــــن دیوانه " 

پ.ن: و باز انجامش میدی...باز جیغ ت تا ریزترین حفره ی مغزت ر سوخ می کنه و خودت رو با آدمی مسموم می کنی!

به نوک تیز  قلاب...

شبانه روز،دوشقه شده است: آویزان از نوکِ قلاب.چربی و پیه ،سُر می خورند کش می آیند و با لخته های کبود به کف می رسند.

شبانه روز ، دیگر به بیست و چهار ساعتی که توافق کرده بودیم قانع نیست.کلافه ی مگس های روی زخم هایش،دست می تکاند که کیش ....سیگار خیس از گوشه ی لب می کشد و به نوک قلاب زل می زند. این طور که من به سقف زل می زنم.هرساعتی که چشم هایم باز باشد – که یعنی بیداری...بیدارم؟- به صداهای "زمانی" آشنا گوش می دهم که دور می شوند از من و به پیغام های کوتاه ِضبط شده تلفن و تماس های دریافت نشده . تا بستن دوباره ی چشم ها و باز : ای کــــــــــــــــاش بیدار نشدنی برای فردا.

دیالوگ های جــــــــدی ِ احضار ِ کسی که حضورش در دست نیست!


یک عصری تا قسمتی پاییزی، ما سه نفر-سه دوست-برای پیدا کردن کافه ای، پیاده روهای خیابانِ سعدی را می گذراندیم و رد می کردیم تا پیدایش کنیم .
رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به سر کوچه ی صادق هدایت. 
یکی از ما گفت:" خونه ی هدایت توی این کوچه ست _مکث_می تونیم بریم یه سری هم بهش بزنیم و حالشو بپرسیم."
من و دیگری گفتیم:" نه الان حتمن خونه نیست،رفته کافه این ساعت."
سه نفری سر چرخاندیم به سمت در و دیوار خانه اش که تاریک بود و بسته و دلگیر.
سکوت.
کسی گفت:"دیدین که دیگه خونه نیستم؟"

شباهت های پی در پی...

من ، همیشه بین آدم ها بوده م، ولی پیِ شباهت هایشان با یکدیگر نبودم ..شباهتی هرچقدر کوچک که من را به یاد کسی یا چیزی دیگر بیندازد.نه. خاطره ای را زنده کند مثلن، تلخ یا شیرین ، که کار عبثی ست این کار...از بیخ و بن.

دنبال تفاوت ها هم نبودم بین مردم...خواه ناخواه، هر کسی با کسی دیگر متفاوت ست...دنبال تفاوت بودن، راه مقایسه را دنبال کردن ست..یعنی جاده ی خاکی!

من فقط دنبال یک چیز بودم: شباهتِ یک شخص با خودش...با حرف هایی که می زند. با کلماتی که به کار می برد...حتی کلماتی ساده.با اشاره های مختص به خودش، به کنجی از زندگی یا حتی یک رویدادِ معمولی ...ریز. به "فـــــــــرمِ" فکر کردن ش نه صرفن محتوا و وزنِ آن.

من پیِ همین بودم فقط.آدم های شبیه..اما به خود.

نقطه چین های اتفاقی!

گاهی  راس هر اتفاق در  انتهاست!

اتفاق  های ساده که شباهت به روزمرگی می برند، یا اتفاق های جدی،پرافاده ، چندقطبی، تکراری، تازه به دوران رسیده، بر خود ریده، تازه بالغ،نارس، لهیده، یائسه  و  ... که آدم را کلن به جایی  نمی برند.  جمع که می شوند یا تک تک، شکلی از زندگی را می سازند فقط.حالا چه در راس ، چه در ته ترین ها...

گاهی  که یکی از "این ها " به شکل متقارن  با" آن ها"  می افتد و  پهن می شود وسط چند روزی شادیِ ساده لوحانه ت،  راهت از آخرین نقطه ی نقطه  چینی که  شروع کرده بودی تا راسِ ِ میانه ی  لبخندی یواشکی در مغزت،بیراه می شود.

بعد، هی بیراه می گویی به خودت و وسط های آن چند روز و همه  ی تقارن ها  با  هم  که اینطور دست به گردنِ هم و پای کوبان آمدند - همیشه می آیند-  قِرِ مبتذلی  می دهند و از خود نقطه  چینی لزج وکشدار و بویناک به  جا میگذارند.     

سکوت های آیینه....

به پنجر ه هایم سلام برسانید و بگویید که هیچ وقت، هم قدِ من نبودند.... و به سقف خانه م، که دست هایم به آن نرسید.

دیوارها و دلداری های ساکت شان را از طرف من ببوسید.

و بامبوی رعنایم را، که نمادِ اصرار به زندگی ست.بی ریشه حتی!

لطفن ، به زنِ روی تخت که دراز کشیده و چیزی می خواند بگویید : آیینه هم دردی دوا نکرد.

آره یا نه؟

همچین ، زور می خواد بعضی کارا...همون ضربِ دست. دستت اگه توی اون لحظه ی خاص بلرزه ، شل بیایی و یه شونه هم بالا بندازی، کار خراب شده...کار زخمی میشه فقط...

چند وقتیه یه زوری اومده توی دست هام که در حالت عادی هم یه لرزش ملویی دارن واسه خودشون! ولی زوره، اومده ..هست با همون لرزش و رگ های بیرون زده ی روی دست ها...بعد دیدم باید یه طرحی روی مقوا بکشم...نشستم کشیدم ش و رنگ هم گذاشتم براش.همچین محکم و پرُ..نه با خطوط نازک و فرتوت....خوشم اومد ازش .

یه شب که صدای خش خش یه سوسک بزرگ بالدار اومد، دمپایی رو برداشتم و چنان محکم کوبیدم روش که یه چیزی از کنار دمپایی پرید بیرون (بعد دیدم یه سری دل و روده شه انگار!) کوبیدم، له شد و تموم. ارزشش رو داشت به تمیز کردن جای له شدگی..یا پشه رو چنان محکم باید روی دستت بکوبی که با رد خون خودت پخش بشه ..خلاص! 

وقتی میگی "آره"...دیگه آره دیگه ...سفت نباشی پای حرفت ، هی تلو می خوری بین آره..اوووم...شاید...نه..ای..هوم...... و بازم همون دل و روده ی سفیدِ پخش شده می شی روی سرامیک های اتاق ت!

یا وقتی قراره بگی نـــــه...بگی نــــــــــــه.شل وفیزوری بگی ، تو یی که له میشی...نه یکبار...همچین ریز ریز و آروم که خودتم نفهمی دمپایی کی کوبیده شد!

پ.ن: بله می دونم همچین مقایسه ای برای آره و نه زیاد جالب و تمیز نیست..خواستم از تجربه های مستند اخیرم هم مثالی زده باشم! خلاص!

یک برداشت ِ به شدت شخصی و شاید خام از نمایش "احساس آبی مرگ"

"احساس آبی مرگ" ، فقط یک نمایش نیست. روایتی از انسان هایی ست که درست مثل ما می توانند فکر.می توانند حرف بزنند.می توانند عشق بورزند، متنفر باشند.آن ها هم مثل ما،به دنیا آمدند، که آرزو کنند. که آرزوی کسانی باشند که دوستشان دارند یا قرار بود داشته باشند. بعضی هایشان دوست داشته نشدند.بعضی هایشان ، در کنار پدر ومادر ، خواهر و برادر، کودکی کردند، مدرسه رفتند ، بازی کردند و دعوا کردند ،درست مثل ما. اما جایی ، لحظه ای ، نقطه ای، راه من و شما از آن ها جدا شد.آن ها به واسطه ی یک اشتباه ، از جامعه و بعد هم از زندگی رانده شدند. 
احساس آبی مرگ، اجرای این روایت است با بازی روان ِ بازیگرانی که با مونولوگ هایشان با تو دیالوگ برقرار می کنند .انگار صحنه ی نمایش، جایی ست که تو و بقیه ی تماشاگران، نشسته اید . افت وخیزهای نمایشنامه، تو را از موقعیت فعلی ات برمی دارد، می برد به آن طرف دیوارهای زندان.سرزمین طرد شدگانی که هر روز، شاید روز آخری باشد که نفس می کشند. خودشان می دانند و میخواهند تو هم بدانی که مسئولیت کار خود را پذیرفته اند.که بدانی در نوجوانی، چنان به صف ِ برگسالان هل داده شده اند که دیگر نمی دانند ، می توانند از برگسالان شان آزادی را طلب کنند یا نه.
احساس آبی مرگ، فقط یک احساس ، فقط یک رنگ، نیست. 
روایت مرگ وزندگی انسان هایی ست که با مرگ و زندگیِ همدیگر ، دست و پنجه نرم می کنند و این روایت، به واضح ترین و گویاترین شکل ممکن در این نمایش حس و لمس می شود، ضربان قلبت را بالا و پایین می برد ؛ تبسمی به لب هایت می نشاند یا با قطره های اشک ، از گونه هایت سر می خورد؛ بدون هیـــــــچ اصراری در جلب ترحم مخاطب.
واگویه ها و شرح ماجراهایی که بر سر هرکدام از آن انسان ها ی به اصطلاح مجرم، با وجود متفاوت بودن ، تو را چنان به پیگیری و در بطن ماندن ، راغب می کند که انگار یکی از آن ها ، خواهر یا برادر تو بوده و تا به حال به این شیوه و از چنین منظری به این موقعیت نابه هنجار نگاه نکرده بودی.

امشب ، من هم از چنین منظری "نگاه کردم" .از جایی که نویسنده،کارگردان، بازیگران وهمه ی عوامل این نمایش نگاه کرده بودند،دغدغه شان بوده ست و با استفاده از ساده ترین زبان و المان ها، ما رادعوت کردند به این گونه نگاه کردن.