تبليغاتX
پلک آیینه

پلک آیینه

یادداشت های نیمه شبانه!

پشت میز گرد چوبی نشستم و کوله را روی صندلی بغل جا دادم.

این کافه، با اینکه زیاد دنج نیست ولی همیشه برای من راحت و امن بوده.روی دیوار بغل دست من همیشه تابلوهای امضا شده و عکس هایی از نویسندگان و شاعران بود که حالا یک  ال سی دی بزرگ به جای آن قاب های چوبی بدجوری توی ذوق می زند.

 قهوه ترک با پای سیب اینجا را خیلی دوست دارم ،سفارش می دهم و با دستی زیر چانه ام، روی دفترچه سیمی نقاشی ام چند خط بی هدف پهن می کنم تا فرم اصلی، خودش جان بگیرد و بالا بیاید.

 صدای آرام زنانه ای از میز مقابلم می آید با مردی که پشتش به من است و احتمالن نگاهش بین لبها و چشمهای زن دودو می زند! گاهی هم از بین یقه مانتو وشالی که اتفاقن کنار رفته، لایی می کشد و به برجستگی هایی هم دست پیدا می کند!

 خط های زیر دستم خشک و مقطع می شوند .

 هم زمان با فنجان قهوه و مخلفات، عطر زنانه ای از کنارم رد می شود و روی  صندلی مقابل و کمی راست مستقر می شود. حالا ما سه زن در یک مثلث قرار گرفته ایم.

 خط ها کش می آیند و در انتها به یک برگ  اسلیمی می رسند.

  در این 3 ضلع ایجاد شده ، نگاه من ، زن مقابل و دختر تازه وارد ، به هم می رسد به میز خالی وسط .چند ثانیه؟ چند چی؟ زمان،دامنش را روی سرش می کشد و می رود اینطور وقت ها!

 هیچ کدام هم دو دو نمی زنیم به هم.دقیق می شویم و شاید لبخندی هم گوشه لبهای بسته مان بیاید و پاهایش را دراز کند ،که آمد.

 صبر می کنم تا قهوه تازه وارد هم روی میزش فرود بیاید. ولی او جای دیگری سیر می کند. سرش را روی مجله ای خم می کند و انگار در همان حال چندین چشم از بدنش به سمت میز دیگر است.

خطوطم، چشم های برجسته ای می شوند که از هرکدام شاخه ای مردد بیرون زده است.

سکوت بین مرد و زنی که دیگر نگاهش به دستهای روی میز نیست، برایم لذتی مالیخولیایی می آورد  تا در کنار قهوه ترک ام مزه مزه کنم.

 به یکباره، زن ، چیزی به مرد می گوید ، چیزی شبیه عذرخواهی، فنجانش را برمی دارد و  کنار دختر تازه وارد می نشیند. او هم مجله را کنار می زند و تکه ای  پای سیب ، با دو انگشت، در دهان زن می گذارد.

مرد برگشته و با چشمهایی که سعی می کند زیاد گشاد نباشد به آن دو و بعد به من نگاهی می اندازد.چیزی زیر لب زمزمه می کند و روی میز ضرب می گیرد.

شاخه های روی کاغذ، دست از تردید برداشته اند دیگر.در هم می پیچند و فرو می روند بدون اینکه بتوانی بفهمی سنگینی کدام بر یکی افتاده است.

 دست ها در هم فرو می رود و من صدای بین لب ها را نمی شنوم ولی کلمات بین چشمهایشان از سر خیابان هم دیده می شود.

.................. 

سر خیابان رسیده ام با مزه گس سیگاری که روی زبانم ماسیده است.

تازه وارد سوار تاکسی می شود ؛ زن و مرد هنوز پشت میزشان هورمون ترشح می کنند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:41  توسط بنفشه  | 

اینجا به ما یاد می دهند که همه را همانطور که هستند بپذیر.

یعنی سعی نکن الگوها و رفتارهای کسی را تغییر دهی. سعی نکن خودت را برای کسی الگو قرار دهی(حتی اگر خودش هم بخواهد) ،  و تلاش نکن وقتی که قدرت پذیرشش را نداری، ماسک پذیرش بزنی و او را به خودت تحمیل کنی.

روز اول که این جمله را شنیدم(پذیرش دیگران) ، به نظرم خیلی ساده و پیش پا افتاده آمد! اما کم کم متوجه شدم که من حتی در خیلی موارد پذیرش خودم را هم ندارم.یعنی خیلی از جنبه های شخصیتی، هویتی، رفتاری و... خودم را که به تازگی برایم آشکار می شود را نمی توانم بپذیرم و مدتی طول می کشد تا آن را باور کنم، درک کنم و بپذیرم.

پس اصلن چطور می توانم راجع به رفتار و هویت کسی دیگر نظر بدهم؟ تا اینکه بخواهم تغییری هم در آن ایجاد کنم؟!

وقتی می بینم که با تغییرات من ، اطراف من هم تغییر می کند ، همین برای من کافی است.

همین که بتوانم دوستانم را همانطور که هستند ببینم، آنها هم من را با همین اخلاق و رفتار می پذیرند و همه خوب می دانیم که اگر یک کدام بخواهیم سعی در تغییر مستقیم همدیگر کنیم، از آن دوستی چیزی جز پوسته خارجی اش نمی ماند.

 و به طور خلاصه : آقا جون...جنگ..... نکن!

-----------------

۱۲:۳۰شب

با همه این حرفها: امشب از خودم بدم اومد.از خودم ترسیدم.از خودم ولی نتونستم فرار کنم.وایستادم و سوختم.وایستادم و ذوب شدم. وایستادم و مردم.وایستادم و .....

خویشتن پذیری: -۰-

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:22  توسط بنفشه  | 

یه وقتهایی پیش میاد که همه چی دست به دست هم می ده تا فضای زندگیتو سنگین کنه.

اونوقت باید عین یه بندباز ماهر، به طناب باریکی که روش راه میری نگاه نکنی ولی بدونی که فقط با حفظ تعادلت می تونی جلو بری.

دیروز ، از اون روزا بود: از ساعت ۱۲ ظهر الی ۷ شب ، به صورت پیوسته و یکریز ، من از عجزها و رنجش ها و حال بدی های یه دوست که روزهای خیلی بدی را میگذرونه ، شنیدم و شنیدم تا اینکه روی مبل ولو شدم و سعی کردم چشمامو باز نگه دارم و گاهی سری تکون بدم و سعی نکنم بهش بگم: عزیزم، اینا رو برو توی قدم چهارت بنویس و برای کسی که باید بخونی بخون تا رها شی!

خودم هم نفهمیدم که کی همین جمله از دهنم بیرون پرید و برای چند لحظه دوستم مکث کرد.

با یه دوست دیگه  صحبت کردم، گفت برای دوستش اتفاقی افتاده و حالش بده!

یه دوست دیگه زنگ زد، گفت یه اتفاقی براش افتاده و حالش بده ولی تلفن را قطع کرد و فقط تونستم براش دعا کنم.

یه دوست دیگه زنگ زد گفت حالش خوبه ولی از خستگی!

....

 دیشب ، سنگینی هنوز آنقدر بود که من نتوانم تحمل کنم و زیر دوش آب سرد نایستم.

بالشم را بغل کردم و زیر آبی ترین پتوی جهان ادای خوابیدن را درآوردم!

 ---

 دیشب، به تنها چیزی که فکر می کردم  این بود که باید هرچه زودتر قورباغه ام را قورت بدم...

---

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:37  توسط بنفشه  | 

بلد نیستم سفر نامه بنویسم.فقط می تونم بگم این سفر به روشنی در آمد و شد آفتاب پاییزی بود و به زلالی چشمه ای که  موج برمی داشت از لرزش های گاه به گاه و پلکان  سنگی که هم بالا می رفتند و هم پایین...

 

روستای کندلوس

------------------

و دیگراینکه:

 توی این مدت نه چندان طولانی که متوجه شدم ، درک کردم  که همه عمرم همیشه ، به شکل های مختلفی مثل پاک کردن صورت مساله، انداختن تقصیر ها به گردن دیگران و شرایط، نپذیرفتن مسئولیت خودم  و ....در حال فرار بودم،  با چنان عواقب و اشفتگی روبرو شدم که حالا اگر خودم هم بخواهم ، دیگه ممکن نیست.

شاید نهایتا ۲-۳ روز بتونم زیرآبی برم، ولی وای از وقتی که این سوال میاد عین تابلو نئون توو کله م چشمک می زنه :  آیا ارزشش را دارد؟

در حال سعی و تمرینم برای اینکه خودم باشم، اول به خودم نزدیک بشم، بدون انکار همه بدی ها و خوبی هایی که این روزها از خودم سراغ دارم. و بعد آروم آروم ،بیشتر از خودم بدونم. و میگم: چون سخته، ممکنه. یا...سخته، چون ممکنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:43  توسط بنفشه  | 

برای پست آخر دوستم گیلدا:

برای تاب برداشتن از هلال هر ماه و درخشیدنی که ستاره از پسش بر نمی آید، برای قدم زدن های بی هدف، برای بدون چتر رفتن های بی کرشمه...لبخندهای از ته چشم...بوسه های اطمینان ... و برای خیلی برای ها....

برای دوباره شدن...باید سپرد...و یکجا هم باید سپرد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:30  توسط بنفشه  | 

تنها و تنها و تنها  چیزی که امروز، زندگی را به من برمی گرداند، پنجره پاک  و روشنی است که در اختیارم قرار داده شده که از طریق آن می توانم واقعیت را همانطور که هست،، مشاهده کنم ، تجربه کنم و بپذیرم.

و یکی از هدایایی که به من داده شده: زندگی و لذت بردن از آن است ، همانطور که واقعا هست.

امروز ، از واقعیت استقبال می کنم.

پی نوشت: منظور از واقعیت...خودِ واقعیت است، نه هر چیزی که مجازی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:22  توسط بنفشه  | 

 

امشب، از خداوندم بینهایت  سپاسگذار بودم که به توطئه های مُردن - کشتن  خودم، تا امروز، فقط لبخندی زد.....

باور کنی یا نه، دست خداوند گاهی در آستین دیگری ظاهر می شود برای پس زدن ابرهایی که آمده بودند تورا گریان کنند و  راندن کلاغهایی که  به روحت نوک بزنند ...

 ----

و این موزیک........


nightwish | Upload Music">Nightwish
 

-------------------------

 

تا الان ، تقریبا ۱۱ ساعته که ...

نیکوتین را تعطیل کردم ...حالا چه انگیزه ای پشت این تعطیل کردن بود و به چه عجزی رسیدم ، شاید بعدها تعریفش کردم....

هرچه بود...آنقدر قوی بود که سیگار را از لای انگشتهام  بیرون بکشه...(انگیزه و عجز)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:1  توسط بنفشه  | 

در گوشه ای از شلوغی یکی از خیابانهای اصلی شهر، ساعت 6 عصر:

زنی مقابل ویترین مغازه موبایل فروشی ایستاده است.مانتوی مشکی ساده  و کیف معمولی روی شانه اش  نشان می دهد که 8 ساعت و 45 دقیقه کار کرده است و احتمالن در مسیر خانه وسوسه شده تا نگاهی هم به مغازه ها بیاندازد.

 مردهای داخل مغازه موبایل فروشی، گاهگاهی همراه با گوشی ها ، اورا هم بررسی می کنند ؛ زن که شاید اسمش نگار یا مهتاب باشد، بالاخره چشم از لیست شماره های فروشی با کدها و قیمت های مختلف  برمی دارد و پایین مقنعه اش را که روی شانه اش جمع شده ، از زیر نگاه های ولو شده مردان آن طرف شیشه  تا زیر سینه  می کشد،

با اخمی که نمی داند چرا هی توی صورتش وول می خورد و هیچ کارساز نیست!

 به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت می کند و با خودش چیزی را زمزمه می کند که من از اینجا نمی شنوم.

(چون همان لحظه ، داخل مغازه موبایل فروشی رفته ام و سیلی محکمی بین گونه و لب  مردی که  به جای گوشی ها نگار یا مهتاب را ورانداز می کرد خوابانده و به سمت ایستگاه دویدم)

از پشت شیشه اتوبوس  و سروصدای خیابان و ماشینهای آن هم چیزی بین حرکت لبهای مهتاب یا نگار نمی شنوم. روی صندلی مقابل او می نشینم و منتظر می مانم تا اتفاقی بیفتد یا نیفتد.

ریییییییییییییییینگ. گوشی را از کیفش بیرون می کشد و چند ثانیه ای به صفحه آن خیره می ماند. در بند بند انگشتان و چانه اش ، لرزشی دیده می شود که دلم بخواهد بدانم آنطرف خط کیست. ولی فقط صدای مردانه ای که سعی می کند  مودب باشد شنیده می شود و صدای مهتاب یا نگار که نمی داند او کیست و چرا دست از سرش برنمی دارد و راحتش نمی گذارد.

اتوبوس پر شده است و هر ایستگاه ، چند مسافر به هم تنه می زنند برای سوار یا پیاده شدن.

مهتاب یا نگار  هنوز گوشی خاموش را در مشت فشار می دهد و منتظرم تا در یک چشم بهم زدن، آن را از پنجره به بیرون پرت کند یا زیر پایش مثل ته سیگار  فشار دهد تا ریقش دربیاید. از صورتش که اینطور پیداست.

 حالا ،چانه اش آرام گرفته و سرش را به میله پشت صندلی تکیه داده  و به چیزی فکر می کند که ، می دانم چیست.

به خودم می لرزم و نگاهم را به دستهایش که ناخن های بدون لاک و کوتاهی دارند  می بندم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:50  توسط بنفشه  | 

قرار بود سکوت کنم.

قرار فریاد و شکستنم نبود...قرار گریه های از ته دل با چشمهای خشک نبود.

سکوت نکردم در آخرین تلنگر ، تیر آخر کار خودش را کرد. با اینکه در لحظه اول، مثل همه لحظه

های اول ، ضربه پُتک را باور نکردم، فقط نگاه کردم و .....

پااااااااااااااااااااااخ....ترکیدم.

قرار نبود قبل از آنکه به خود بیایم، آن چیزی که اینهمه وقت مراقبتش کرده بودم.. تکه تکه های باورم ...

به زمین بریزد و همه جا پخش شود و من فرصت نگاه کردنشان را هم نداشته باشم...

نه ..قرار نبود دست های من اینقدر سرد شوند و در خود جمع و هنوز گیج از آن پُتک.

-------------------------------------------

تو بی بهانه می بری....بهار نو رسیده را...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:12  توسط بنفشه  | 

امروز،از اداره بیمه که بیرون آمدم، آفتاب 3 عصر چنان خودش را روی شهر تاب می داد و می رفت و می آمد که  دلم خواست کمی پیاده روی کنم!

سردرد هم از صبح آمده بود و جایی پشت یکی از نیمکره ها  و شقیقه و پشت پلک چپ احتمالن چمباتمه زده و هی با نوک انگشتان زمختش ضرب گرفته بود، ولی هنوز  دلم می خواست کمی پیاده روی کنم!

طوری بودم...که خیلی وقت بود اینطور نشده بودم.یک حس رهایی از همه چیز و همه کسی داشتم که به من می گفت از تنه زدن های زنانی که از کنارم رد می شدند ، اخم نکنم ؛ از بین ماشین های هراسان ، هراسان رد نشوم با دستپاچگی؛ به 8 سالگی پسر فال فروش بی محلی نکنم؛ دیگر فکر نکنم گوشی توی جیبم لرزیده و هر چند دقیقه با تعجب نگاهش نکنم؛ بین مردم این شهر، خود مردم این شهر باشم؛  و انتظارم را از بالای پل  ، پرت کنم وسط میدان صنعت و حتی برنگردم ببینم شکلش چطور عوض می شود یا اصلن بلند می شود لباسش را بتکاند و راه بیفتد  دنبالم یا نه...که راه هم نیفتاد و احتمالن کسی هم نرفت دستش را بگیرد و بگوید: خانوم محترم؟ کمک نمی خواین؟ و آن خانم محترم قبل از اینکه سری تکان دهد که آره، آن دست برای کمک رفته باشد ،آویزان به شانه های پهنی که ناآشنا هم بود.

آن حس به من می گفت :......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:4  توسط بنفشه  |