تبليغاتX
پلک آیینه

پلک آیینه
 
یادداشت های نیمه شبانه!





Powered by WebGozar

همیشه ، در لحظه ای، زندگی به "قبل" و "بعد" تقسیم میشه...

"قبل" ، صبح روز یکشنبه بود که من ماسک "آدم قوی" رو زدم و دم آی سی یو از رزیدنت ، وضعیت پزشکی ِ شکوفه را پرسیدم. هر تردیدی در چشم های خانم... برای گفتن حقیقت را با سماجت سرد نگاهم پس زدم تا بالاخره گفت... 
متوجه لرزیدن گوشه لب هام نشد وقتی پرسیدم : " منظور شما اینه که برای اهدا عضو آماده ست؟" 
"قبل" دری بود که با عصبانیت به روی من کوبیده شد...به حیاط بیمارستان دویدم و ...

قسمت "بعد" همان لحظه خودش را نشون داد...لحظه ی انفجار هستی من...با شمارش معکوس....
طوفانی از آتش که به سمتم می اومد ، من را در بر می گرفت، می سوزوند (می سوزونه) ، دورم می زنه و دوباره برمیگرده و باز می سوزنه و جنازه ی زنده ی من رو دوباره می سوزنه...

همیشه ، در لحظه ای، زندگی به "قبل" و "بعد" تقسیم میشه...با شکافی عمیق...شکافی نه بین "قبل" و "بعد".... بین زندگی تو و همه... اون طرف این شکاف می ایستند، دستی تکان می دهند و حتی برایم با صدای بلند همدردی می کنند...من این طرف ، تماشایشان می کنم...دستی تکان می دهم و به عمق شکاف نگاه می کنم.

بنفشه/91.2.9


نوشته شده در تاريخ شنبه 1391/02/16 توسط بنفشه
جانور...جانور بسته بندی شده...بسته بندی شده در لباس هایش. در شناسنامه جلد سیاه ش.در ملیت از پیش تعیین شده ش. در خانواده ش( اصالت !) . در اسم ش (اسمی که می تواند روی شکل ستون فقرات و راه رفتن  هم تاثیر بزاره)
بسته بندی با چسب های ضخیم..خیلی ضخیم...دست هایی که از جامعه و مذهب و سنت و خانواده، همیشه حاضر و آماده اند برای چسب های شل شده...بسته بندی خراب نشود.باورشان از یک وقت از این اثر هنری دست سازشان(اونم چه هنری، تِررررِکمونه) خراب نشود خدای ناکرده!
حالم از این هویت مکانیکی من درآوردی بهم می خورد. از این اسامی سن و سال دار نخ نمای ترشیده: وجدان.اخلاق.شخصیت.باور.اصول.ایمان.روح...
امشب به همه این اسامی تجاوز خواهم کرد.یک به یک...به بدترین شکل ممکن!


بنفشه/90.7.26 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/07/28 توسط بنفشه

اگه یه روزی یه عصر جمعه ای مجبور شدی کل وسایل ت رو توی یه وانت پیکان بچپونی ، بری یه زیرزمین نمور ِ بی کولر و به محض رسیدن 24 سوسک تپل  و یه مارمولک رو بکشی و از فرط شنیدن قرچ قرچ اون کشتار نتونی لب به غذا بزنی (اگه می تونستی هم چیزی برای خوردن نبود) و توی کلافگی گرما  و تشنگی و.. ندونی چکار کنی ، برو سراغ :

بازی در سپیده دم و رویا

بین کارتن های باز نشده بشین و بزار ببردت..قلم جادویی آرتور شنیتسلر

بازی در سپیده دم و رویا مجموعه دو داستان بلند از آرتور شنیتسلره که توی این کتاب در کنار هم منتشر شده. راجع به نوول رویا بسیار  گفته و نوشته شده.این که «رویا» مهمترین اثر او از بعد روان‎شناختی‎ست و البته  پیرو تئوری‎های زیگموند فروید ، و استنلی کوبریک فیلم “چشمان بازبسته” را با اقتباس از این داستان ساخته.

پ.ن: انسانی کوچک یک مرتبه به مقام بالایی میرسد و دوباره نگون بخت شده و یا مجبور به پرداخت بدهی در بازی قمار می شود...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/05/25 توسط بنفشه
دیروز که خبر گذشت آمنه از قصاص خواستگار خاطی اش را شنیدم و خواندم ، لرزش امیدی در دلم افتاد که  خیلی زود با خواندن مطالب بعضی دوستان تبدیل به زلزله ای شد. در خود  فروریختم:  ما همانیم که بودیم و هستیم. نه، چیزی تغییر نکرده است.

ما  بخشش ها را می ستاییم ولی  هنوز در دل آرزوی انتقام داریم. ما دست پروردگان

فرهنگ خشونت ، ناخواسته  قهرمان می تراشیم  ، قهرمان مان را علم می کنیم، سر دست بلند می کنیم و جای دیگر ، از کسی دیگر انتقام می خواهیم!

تا پیش از گذشت آمنه  از قصاص ، هیچ کس دم از گذشت نزد. کسی حرفی از حقوق بشر و مخالفت با نفس مجازات اعدام  به میان نکشید. همه خود را با این سوال سفسطه آمیز به سکوت واداشتند:"اگر روی صورت خودت اسیدپاشیده بودند ، حاضر بودی از قصاص دست بکشی؟"

 من از شما می پرسم : آمنه یک قهرمان است چون به وظیفه انسانی خویش عمل کرده است؟ اگر عمل خشونت آمیزی مثل اسیدپاشی و غیره  بد است  آیا جبران آن بدتر نیست؟

آیا جبران خشونت فرد خاطی ( با قبول محض خاطی بودن ِ شخص و بدون در نظر گرفتن هیچگونه ارفاقی) و مجرم شناخته شدن وی در جامعه ، چیزی از خشونت کم می کند؟

آمنه یک قهرمان است چون فردی مثل خانم شیرین عبادی که سالهای سال برای ترویج مردم‌سالاری و رعایت حقوق بشر در ایران به ویژه در مورد حقوق زنان و کودکان تلاش کرده ، وکالت ایشان را قبول نکرده است؟

چون شیرین عبادی با نفس حکم قصاص مخالف بوده و سال ها برای زیر سوال بردن و از میان برداشتن  چنین قانون بدوی تلاش کرده است ؛ چون  حدود و مرزهایی برای قبول وکالت در این زمینه داشته  و دارد ، باید در تیررس مشت هایی باشد که تا همین دیروز ، به سمت فرد مجرم بوده و امروز به سمت ایشان؟

آیا کسی مثل عبادی ها و ستوده ها و غیره برای دریافت جایزه صلح امنیت خود و خانوده هایشان را سال ها بدون

برخورداری از هرگونه  امنیت اجتماعی و آرامش ، این حداقلی که همه ما آرزوی آن را داریم(و فقط آرزو داریم نه عملکردی برای آن) به خطر انداخته اند؟

 واقعا از خود نباید بپرسیم که در طول اینهمه سال معیارها و عملکرد آنها در زمینه احیای حتی بخش کوچکی از چیزی به اسم حقوق بشر اینقدر خوار و حقیر بوده که من ِ ساده ، منی که تا چند سال پیش حتی حقوق ساده شهروندی خویش را هم نمی شناختم، به خود اجازه بدهم  برای یک رد قبول وکالت یا کمک یا هر اسمی که برایش قائلیم ، روی خشونت ارضا نشده ام را به سمت فعالان حقوق بشر بچرخانم؟

 منی که دم از فرهنگ و ساختن فرهنگ صحیح و آغاز دوباره آن به شکل فردی می زنم؟ منی که  خودم را از قشر تحصیلکرده و فرهنگی جامعه می دانم؟

خانم آمنه عزیز، از یک جهت به شما برای یادآوری یک وظیفه انسانی که در این جامعه رو به فراموشی است و تعبیر به لطف و بزرگواری می شود سپاسگذارم .اما از جهت دیگر ، شما را نه تنها یک قهرمان نمی دانم بلکه یک انسان معمولی می دانم که مجرمی را 7 سال زیر حکم قصاص نگه داشتی و  با "بزرگواری" بخشیدی  و در رسانه ها با اعلام رد قبول وکالت از طرف خانم عبادی ، خودتان را نقل محافل کردید.

ای کاش می گذاشتید این حرکت انسانی، خودجوش،  خودش را وارد رگ های خشکیده این فرهنگ خشونت آمیز عصر فعلی ایران می کرد.ای کاش گذشتتان برای گرفتن انتقام از یک فعال حقوق بشر اینقدر رنگ خود را نمی باخت و اذهان را دوباره همان سمتی که نباید می رفت- باز هم انتقام- نمی کشاند.

 

یادمان باشد، به قول گاندی ، چشم در برابر چشم ، همه را کور می کند.

 

بنفشه 90.5.11

 

----------------------

 بخشی از فعالیت های اجتماعی شیرین عبادی برای آشنایی بیشتر با این شخص.فقط محض آشنایی برای کسانی که زود احساساتی می شوند...برای کمی تامل شاید:

  • هدایت چندین پروژهٔ تحقیقاتی برای دفتر یونیسف تهران
  • تأسیس انجمن حمایت از حقوق کودکان در سال ۱۳۷۴. عبادی تا سال ۱۳۷۹ مسوولیت انجمن را بر عهده داشت و پس از آن بعنوان مشاور حقوقی با انجمن همکاری می‌کند. این انجمن در حال حاضر بیش از ۵۰۰ عضو فعال دارد.
  • تدریس رایگان حقوق کودک و حقوق بشر در دوره‌های مختلف دانشگاهی
  • تأسیس و ریاست کانون مدافعان حقوق بشر به همراه چهار وکیل مدافع در سال ۱۳۸۰. کانون مدافعان حقوق بشر طبق اساسنامه خود موظف به «دفاع رایگان از متهمان عقیدتی و سیاسی»، «حمایت از خانواده‌های زندانیان سیاسی و عقیدتی» و «گزارش دهی منظم و مستمر در موارد نقض حقوق بشر در ایران» است.
  • چندین سخنرانی در کنفرانس‌های دانشگاهی و علمی و سمینارهای حقوق بشر در کشورهای ایران، فرانسه، بلژیک، سوئد، سوئیس، انگلستان و آمریکا
  • پیشنهاد تصویب قانون منع خشونت علیه کودکان به مجلس شورای اسلامی در تابستان ۱۳۸۱
  • ناظر رسمی دیده‌بان حقوق بشر، سال ۱۹۹۶ میلادی

          و....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/05/11 توسط بنفشه

اگر با ديد سنتي و فرم روايي كه نسبت به سينماي متعارف و كلاسيك پيدا كرده‌ايم به تماشاي جاده مالهالند اثر ديويد لينچ بنشينيم تنها عايدي ما بهت و سردرگمي خواهد بود. لينچ عادت به داستانگويي آن هم از نوع سرراست و منطقي ندارد و البته پرسونيفيكاسيون‌هاي عجيب او كار را مشكل‌تر خواهند كرد. در اين فيلم (و نيز در بزرگراه گمشده) نبايد به دنبال داستان خطي و رابطه منطقي بين آدمهاي فيلم باشيم چون موضوع كاملاً برعكس تصوير شده است. از سوي ديگر، آثار لينچ آميزه‌اي از رويا و حقيقت هستند و كاربرد مجاز براي پيشبرد داستان و شايد گره‌گشاييهاي از پيش امتحان شده بيشتر نمود دارد.

اما پيش از اينكه نقد و تحليل روايي فيلم را آغاز بكنم نيازمند شرحي بر نمادشناسي فيلم خواهم بود؛ لذا ابتدا نمادهاي به كار گرفته شده را تحليل خواهم كرد:



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/04/20 توسط بنفشه

کاش کمی آه باقی می گذاشتی...فقط کمی...می شد با آن ، با ناله های گاه به گاهمان ،سودا کنیم... می شد این گذر زبر ِ روی گونه روز ها را کمتر حس کنیم....

کاش فقط کمی از آن هزار پای ات برای  هی نیامدن های ات کسر می شد...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/04/14 توسط بنفشه

خودتون خوب می دونین وقتی می خواهید فیلمی از کارگردانی مثل تورناتوره ببنین ، درست وقتیه که اصلن وقت خوردن شام یا نهار نیست!

دیشب  Pulp fiction  رو گذاشتم و حساب کردم تا پلان بعدی ، احتمالن 5 دقیقه کسی به کسی تجاور نمی کنه و مغز نمی ترکونه و صورت کسی له نمیشه ،  پریدم غذای اختراعی خودمو ( که به خاطر جو گیر شدن  یه عالمه رب ریخته بودم توش و شده بود :  محلولی قرمز رنگ  چرب  با رشته های سفید و تکه های سیب زمینی! )

اولین قاشق با ترکیدن جمجمه مارلین که  خیلی اتفاقی از دست وینسنت  در رفت همراه شد!  تکه های  سر و صورت  اون بیچاره

پرید و چسبید به سر و کله وینسنت و رفیق اش. قیافه منم دیدنی بود کلن !

Pulp fiction   عالی بود دیگه ولی نفهمیدم چرا تمام زن های این فیلم ، به همون اندازه که تاثیر گذار بودند ، دست و پا چلفتی و ابله هم بودند!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/04/13 توسط بنفشه

چشمهایتان...خب نیایید وقتی با دهان هایتان نمی خوانید خب!

"می خواستم چی بگم؟"

چه می خواستید بگویید وقتی دست هایتان با آن دل وامانده تان نمی آید؟

با پاهای همیشه رفتنی تان می آید فقط ...شلپ شلپ

که این روزهای دم کرده ام بوی عرق و کفش بگیرد خب.

"تو دیوانه ای ها ...هاها...هاها...هااا"

اَه.نخندید لطفن. با آن خندق های سیاه تو در توی بویناک تان که دالان به  دالان می پراند

یا می چراند در علفزار بی آب و علف و زار زار و  یا....

اَه..نخندید لطفن.


نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/03/28 توسط بنفشه
از صبح به آشپزخونه منتقل شده ام. خوشحال ترم اینطوری.خسته شدم از بس قیافه اخمو و بغ کرده روبرو رو دیدم. و قیافه "برما مگوزیدِ" خودم که معمولن این وقت ها سراغم میاد. خب به من چه دوست پسرش قال ش گذاشته و کلی داستان ِ دیگه؟ بسمه.

اون روز خودم خواستم لپ تاپمو بیارم بالا و راحت سیگارم رو بکشم و وبلاگ بخونم و آگهی برای پروژه پیدا کنم ، گفت "نه! نمیشه. یکی میاد فکر می کنه اون بالا چه خبره" گفتم "یکی فکر می کنه یا تو فکر می کنی من دارم چکار می کنم؟ " گفت "ببین...لپ تاپتو بیار پایین ". منم گفتم "چشم" نه اون چشم هایی که : " باشه ولی بعدن کونت پاره ست" چشمِ همینطوری.این روزا از این مدل چشم ها زیاد میگم. حالِ یکی بدو ندارم کلن. شما بگو : ا"یییش چه منفعل! " آره...همون ایشش...چشم!

یه سوال مسخره هست که گاهی جفت پا می پره وسط معرکه : " من اینجا چکار می کنم؟"

من اینجا چکار می کنم واقعن؟ بعد پرسیدم خب اینجا نباشم باید کجا باشم؟ جواب ش سخت نیست به خدا.

"هرجایی غیر از آشپزخونه یه کافه"

شاید پشت میز کارم توی یه دفتر تبلیغاتی. یه دفتر تبلیغاتی واسه کسی دیگه یا خودم. چرا نه؟

شاید پشت میز تحریر خونه و کار روی نوشته هام.

یا....توی یه کوپه قطار..یه کوپه دربست...کتاب به دست.هدفون به گوش.

من اینجا چه غلطی دارم می کنم واقعن؟ کی پرت شدم اینجا؟ برای  ماهی سیصد هزار تومن 

با کرایه خونه دویست و پنجاه هزار تومن و  ماهی صدو پنجاه هزار تومن قسط و یه چس غذایی

که می خورم و نمی خورم(سوال رایج این روزا: اِ...بقیه ت کو؟ چقدر لاغر شدی!)

حالا همه این ها به کنار ، روزمرگی های بوی زیرپوش ِپیرزنِ 70 ساله گرفته ی اینجا و

حرف های بسیار چیپ و ادا اصول های خاله زنکی و قیافه گرفتن های لوس و ...بازم بگم؟

می خواستی بگی "خب ، وضع محیط های کاری ِ همه جا اینطوریه"

این که نشد حرف.نشد دلیل عزیز من.

من اینجا چه غلطی دارم می کنم؟

پ.ن: دوباره که خودمو خوندم، سیر نزولی این قلم فکسنی به شدت خورد توی ذوقم...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/03/16 توسط بنفشه

نه...حرفی از شمارش معکوس در بین نیست. صبح بین لقمه اول و دوم نان و پنیر ، یادم افتاد که چقدر دیر شده است برای چیزهایی و چقدر هی پلکیده ام بین روزها و واقعه ها و واقعیت هایش و چقدر...و برای چی زود نیست و انگار نه آخر ِ خط...که جایی از خط ایستاده ام با همه منحنی های تیز تیزش.

و اینکه چقدر زود 35 ساله ام. انگار همین یک قرن پیش بود که برای خریدن ِ یواشکی ِ کامیون پلاستیکی نارنجی نقشه ها می کشیدم

به جرم فرار از خواب بعد از نهار کتک ها می خوردم و دست های رنگ و روغنی و اتوبوس های ایران ناسیونال  خط مشهد-بیرجند و شوق ِ پوتین سربازی  و داستان های فراموش شده دانشگاه و خوابگاه و دوستی ها و شب شعرهای آبکی و به نیش کشیدن خواهر کوچک و خانه مجردی و مرد ِ آن خانه شدن...

بعد...چند سالِ قیچی شده بین 21 تا 27 سالگی و ترس ها و خودم نبودن ها و هیچ کسی بودن هایی که در یادم هم غریبه ست چقدر آن بنفشه...

و حالا...35 ساله ام .ایستاده ام بین این همه منحنی های تیز تیز....!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/02/27 توسط بنفشه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک